سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ


ساعت فلش

هخامنش

پرنده مهاجر

ای پرنده مهاجر

سفرت سلامت اما

به کجا میری عزیزم

قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری

چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه

تا همیشه سوت و کوری

می گذره روزای عمرت

توی جاده های خلوت

تا بخوای برگردی خونه

گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره

هر جا باشه شب میشینی

دلخوشیم به اینکه شاید

سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت

درخونتو می کوبه

تازه اون لحظه میفهمی

همه آسمون غروبه


نوشته شده در جمعه 90/9/18ساعت 11:11 عصر توسط مصطفی نظرات ( ) | |

کلافه

برو اگه میخوای بری

 دلت نسوزه واسه من

 اینجوری که کلافه ای

بدتره خوب دلو بکن

 بکن دلو از این همه

خاطره های روی اب

 فکر کن ندیدیم ما همو

 حتی یه بار هم توی خواب

 راحت برو یه قطره اشک

گریه نداره چشم من

 اشکاشو پشت پای تو

 می خواد بریزه دل بکن

 من که نمی میرم اگه

بخوای تو از اینجا بری

 چون می دونستم

تو از اول راه مسافری

 شاید نفهمیدی که من

 بی اون که تو چیزی بگی

 سپردم دست خدا

 که بی خدافظی نری

 غصه راهمو نخور

 شاید همین جا بمونم

 شاید به مقصد رسیدم

 خودم فقط نمی دونم


نوشته شده در جمعه 90/9/18ساعت 11:8 عصر توسط مصطفی نظرات ( ) | |

«آخرین سنگر»

آخرین سنگر سکوته

حق ما گرفتنی نیست

آسمونشم بگیرید

این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست

ای برادرای خونی

این برادری تنی نیست

موج دستای من و تو

دست دریا رو گرفته

عکس تو با سرمه خون

چشم دنیا رو گرفته

ما که از آوار و ترکش

همه رو به جون خریدیم

تو بگو هم سنگر من

ما تقاص کی رو می دیم

آخرین سنگر سکوته .....


نوشته شده در جمعه 90/9/18ساعت 10:45 عصر توسط مصطفی نظرات ( ) | |

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی

با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش

 گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز

را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی

بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم

خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای

چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی

 ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم

 برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی

بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز

 عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم

 علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم

 دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر

سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز

 هم ساکت مانده است

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت

 می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا

آنوقتها به ذهن من نرسید

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد

و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ،

 دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان

اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من

چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام

 آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی

 زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که

می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم

اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم

و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این

aرا خودم هم نمی دانستم


نوشته شده در سه شنبه 90/6/29ساعت 7:22 عصر توسط مصطفی نظرات ( ) | |

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ،

 خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران

افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام

کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست

ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه

آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر

 نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست !

 و کاش اینطور بود

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم

 آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها

 را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی

مرا براورده نکرد

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی

ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را

نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه

می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ،

 بهتر نگاهشان می کردم

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ،

 حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که

 اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند .

 درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ،

 حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ،

کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  …

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ !

درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از

 تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ،

بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ،

 چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است


نوشته شده در سه شنبه 90/6/29ساعت 7:16 عصر توسط مصطفی نظرات ( ) | |

سوالات پسرک سوئدی درباره ی  ورزش بانوان

 یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود،

بچههای کم سن و سالی

هستند که متولد و مقیم خارج از ایرانند،

 به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند.

 بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند

 و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته

منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.

  چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای

جمهوری اسلامی احساس وظیفه میکند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک

فرزند 16 ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد

 گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی

 در سوئد رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند.

نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این

 هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده

 بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک

ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد.

از آنجایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی

چیزها اصلا خوب نیست و باعث می شود تا بوی بد آن به

مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض

کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی

 و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای

 رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند

 که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بیپشتوانه ای

 برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان 16 سالهء سوئدی هم ناتوان

است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب میکنم


نوشته شده در شنبه 90/6/26ساعت 10:16 عصر توسط مصطفی نظرات ( ) | |

 میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا

ورزش کنن یا فقط وقتی  که از ایران میان بیرون باید اینا

 رو بپوشن  .نه  تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
 
-
یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟
 
-
من این رو گفتم؟
 
-
آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو

 بپوشن.

 اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه اینکه آقایون اصلا نمی تونن

 

ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال

 

داره.
 
-
ولی اینجا که اشکال نداره.
 
-
خب، اونجا داره.
 
-
چرا؟
 
-
چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی

 

تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون میتونیم بگیم.
 
-
اینکه آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟
 
-
واسه هر دو.
 
-
اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان اینجا تا آقایون خارجی

 

نگاشون کنن؟
 
-
واسه اینکه اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی

 

محروم کنیم.
 
-
اشکالش چقدره؟
 
-
نمی دونم .

- پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟
 
- احتمالا.


نوشته شده در شنبه 90/6/26ساعت 10:12 عصر توسط مصطفی نظرات ( ) | |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت




کد ماوس